ابن خلدون ( مترجم : آيتى )

686

تاريخ ابن خلدون ( فارسي )

مىافزودند و پيروان خود را برمىكشيدند و هر كس را كه به استخدام ايشان درمىآمد به اقطاع مىافزودند و هر كس از دولتمردان كه به آنان گرايش مىيافت و بر درگاهشان حاضر مىشد مقام و مرتبت مىدادند . تا آنجا كه نظرها از ديگر امرا به سوى آن دو معطوف شد . طشتمر بر خود بترسيد . يارانش نيز او را عليه آن دو امير ترغيب كردند . در ماه ذو الحجهء سال 779 ياران طشتمر بر خلاف رويت عزم قيام كردند و از طشتمر خواستند كه اقدام كند ولى او سر برتافت و از سوار شدن خوددارى كرد . برقوق و بركه در اصطبل گرد آمدند ناچارهء كار كنند . مماليك طشتمر در رميله ساعتى از روز زد و خوردى كردند . عاقبت منهزم شدند و طشتمر امان خواست . امانش دادند و او را به قلعه فراخواندند . چون بيامد او را و جماعتى از يارانش را گرفتند . از آن جمله بودند : اطلمش الارغونى و مدلان الناظرى و امير حاج بن مغلطاى و دواتدار او ارغون . همه را به زندان اسكندريه فرستادند . يلبغا الناصرى را نيز با آنان زندانى كردند . پس از چندى يلبغا را آزاد كردند و به نيابت طرابلس فرستادند . سپس طشتمر را آزاد كرده راهى دمياط كردند و از آنجا به قدس تبعيد كردند تا در سال 787 درگذشت . پس از در بند كردن آن دو امير كار اين دو امير به رونق آمد و صحنه از مخالفان خالى شد . امير برقوق مقام اتابكى يافت و الجاى الشمسى مقام امير آخورى . امير برقوق خويشاوند خود انيال را به جاى يلبغا الناصرى امير سلاح نمود و اقتمر العثمانى با جاى اطلمش الارغونى دواتدار شد و طنبغا چوپانى بار ديگر رئيس نوبت شد و تيمورتاش امير مجلس . يلبغا نظامى نايب حلب بمرد و به جاى او اشقتمر الماردانى امارت يافت . سپس اشقتمر را به زندان اسكندريه افگندند و تيمورتاش الحسينى نيابت حلب گرفت . پس از چندى او را از زندان آزاد كردند و در قدس اقامت گزيد . سپس بركه او را فراخواند و اكرام كرد و بار ديگر به نيابت حلب فرستاد . شورش اينال و سركوب شدنش اينال امير سلاح بود و در دولت ، صاحب مقام . خويشاوند امير برقوق بود . با امير بركه سخت راه خلاف مىپيمود و خويشاوند خود برقوق را عليه او برمىانگيخت ولى برقوق اجابت نمىكرد . تا فرصتى به دست آمد امير بركه براى شكار به بحيره رفت و امير برقوق به حوالى شهر . اينال ديد صحنه خالى است . به باب الاصطبل رفت و به يارى جمعى از مماليك خود و مماليك امير برقوق بر آنجا مستولى شد و امير چركس الخليلى امير آخور را دستگير كرد . آنگاه با ياران خود سلطان الملك المنصور را طلبيدند تا در برابر مردم آشكار شود ولى او استنكاف كرد . در اين احوال برقوق از شكار بازگشت . اتابك الشمسى نيز با او بود .